غریب الغربا

داستانی را که مینویسم از استاد فرحزاد به نقل ازمرحوم آیت الله احمدی میانجی(ره):

 

پیرمرد وپیرزنی سالها بود با یکدیگر زندگی می کردند ودر این مدت پیرزن حتی  یکبار هم

از شوهر خود تقاضایی نکرده بود و همیشه پیرمرد  هرچه لازم بود را می خرید و اگر از

همسرش می پرسید که چه چیزی نیاز دارید او میگفت خدا را شکر چیزی نیاز ندارم پس

 از سالها این دو برای اولین بار به زیارت امام رضا(ع) رفتند وقصد کردند 10روز آنجا

بمانند ودر این روزها هرچه پیرمرد به همسرش میگفت به بازار برویم تا برای فرزندانمان

سوغاتی بخریم اما او در جواب میگفت نیازی نیست گذشت تا روز آخر شد و  آنها برای

آخرین بار به سمت حرم رفتند در کوچه ای که به حرم ختم می شد یک سبزی فروشی بود که 

سبزی های تازه ای داشت پیرزن برای اولین بار در زندگی از پیرمرد درخواست کرد کمی

سبزی بخرد تا برای ناهار فردا که در راه بودند قورمه سبزی درست کند پیرمرد گفت خدایا

شکر که همسرم از من درخواستی نمود وبه همسرش گفت پس برویم حرم و در

برگشت سبزی را خریداری کنیم آنها با هم به سمت حرم حرکت کردند و درآن شب چون

هم زیارت آخر بود و هم شب جمعه آنها تا پاسی از شب در حرم ماندند و وقتی برگشتند

آن سبزی فروشی بسته بود و مرد نتوانست تنها خواسته همسرش را برآورده کند ،دلش

شکست و رو به حرم گفت یا ضامن آهو  تنها خواسته همسرم را نتوانستم اجابت کنم.

 آنها به سمت مسافرخانه رفتند ،فردا صبح سوار اتوبوس شده و به سمت شهر شان 

حرکت کردند وقتی هنگام ظهر شد ناگهان اتوبوس خراب شد و متوقف گشت راننده روبه

مسافران گفت در کنار جاده یک روستا می باشد به آنجا بروید نماز بخوانید و ناهار

بخورید تا اتوبوس تعمیر شود آن دو که شب گذشته نتوانستند ناهار درست کنند به

سمت روستا حرکت کردند و چون پیر بودند درب همان خانه اولی را زدند به محض در زدن

در باز شد و  مردی که در را باز کرد به آنها تعارف کرد و آنها داخل خانه رفتند و دیدن که

خانه تمییز و حیاط آبپاشی شده و تختی در حیاط بود که آن را هم مرتب کرده بودند در

ضمن بوی قورمه سبزی در تمام خانه پیچیده بود پیرزن رو به شوهرش گفت فکر میکنم

که مهمان دارند برخیز برویم ومزاحم اینها نشویم در این لحظه مرد گفت من وهمسرم

هردو دیشب خواب امام رضا(ع) را دیدم وحضرت فرمودند: فردا  در فلان ساعت پیرمرد و 

پیرزنی به خانه شما می آیند که زائر من بوده اند از آنها به گرمی استقبال کرده و برای

ناهار قورمه سبزی برایشان درست کنیدو...

پیرمرد و پیرزن هردو گریه کردند و پس خواندن نماز و خوردن ناهار صدای بوق اتوبوس

آمدوآنها خداحافظی کرده وبه سمت شهرشان حرکت کردند

 

                      السلام علیک یا علی بن موسی الرضا 

..........................................................................................

 پی نوشت1:با سلام خدمت همه دوستان خوبم راستش به علت مشکلات عدیده این وبلاگ رو به برادر عزیزم (محمد.ر) هدیه دادم که در مقام استادی بنده هستن وایشون لطف کردند و پذیرفتند من همین جا از همه ی دوستام حلالیت میطلبم (بخصوص امیر علی) البته اگه بتونم خودم هم پست میزنم و در آخر این که نظر یادتون نره و محمد هم مثل من به وبلاگ همتون سر میزنه و نظر میده.

پی نوشت2:بچه ها محمد رو همونجوری که منو یاری کردین یاری کنید با نظراتون.

 

 

 

/ 7 نظر / 7 بازدید
امیر علی

سلام ابجی چی شده چرا میخوای بری .تازه داشتم بهت عادت میکردم ولی باشه انشاالله که مشکلاتت حل بشه ودوباره برگردی جدی میگم دلم برات تنگ میشه تو هم منو حلال کن موفق باشی [خداحافظ][گل] اقا محمد سلام داداش خوش اومدی [چشمک][گل][لبخند]

رحیم

سلام دوست من مرسی که بهم سر زدی از نظراتت هم ممنونم

مجتبی

سلام داستان واقعا جالبی بود البته نمیشه قبول کرد که یه زن یه عمر از شوهرش هیچی نخواد بعد وقتی دارن میرن زیارت سبزی بخواد؟؟!! یعنی زنی که واسه بچه هاش سوغاتی نمیخره باید خیلی شکمو باشه که قورمه سبزی بخواد!! تازه زنی که تنها خواستش سبزی بوده یعنی تاحالا حتی نگفته سبزی بخر یعنی شوهره خودش هوه چیز حالیش بوده و هییییییچی کم نمیذاشته خب معلومه زنه هم نباید چیزی بخواد در کل مفهوم قشنگی داشت!!

امیر علی

قلب خانه ای است با دو اتاق خواب. در یکی رنج و در دیگری شادی زندگی می کند.نباید زیاد بلند خندید وگرنه رنج در اتاق دیگری بیدار میشود سلام ابجی [گل] سلام داداش محمد خوبی داداشم [قلب][گل]

امیر علی

قلب خانه ای است با دو اتاق خواب. در یکی رنج و در دیگری شادی زندگی می کند.نباید زیاد بلند خندید وگرنه رنج در اتاق دیگری بیدار میشود سلام ابجی [گل] سلام داداش محمد خوبی داداشم [قلب][گل]