امید

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .

پیرمرد از دختر پرسید :

- غمگینی؟

- نه .

- مطمئنی ؟

- نه .

- چرا گریه می کنی ؟

- دوستام منو دوست ندارن .

- چرا ؟

- جون قشنگ نیستم .

- قبلا اینو به تو گفتن ؟

- نه .

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .

- راست می گی ؟

- از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

/ 6 نظر / 5 بازدید
شيدا

داستان خوبى بود ممنون ميشم كه به منم سر بزنى

امیر علی

بابا دمت گرم نازنین من [لبخند][چشمک][گل]

امیر علی

من تموم خاطراتم کنج یک کاسه ی آبه زنده میشه باز دوباره مثل شیرینیه خوابه وقتی که دلم میگیره از تو پنجره نگام کن با نگاهت پشت شیشه از ته دلت دعام کن دستت رو بذار رو قلبم بذار قلبم جون بگیره یه نفس بده به ابرا که شاید بارون بگیره سلام بهم بگو اهل کجایی ایرونی وچند سالته مرسیعزیزم[لبخند]

امیر علی

سلام لیلا جان نیستی کجایی بابا دلم برات تنگ شده [فرشته][ناراحت]

برایان شایان

غمگین ولی زیبا بود.[گریه]