.......

 

کشیش و قهرمان

کشیش به قهرمان در حال مرگ : شیطان را لعنت کن پســـــــرم ! قهرمان : الان وقت این نیست که برای خودم دشمن بتراشم پـــــــدر!

 

.....................................

زمستان سخت

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»رییس

 جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برید هیزم تهیه کنید» بعد    

میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟» پاسخ:

«اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و

برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظر قبلی تون

رو تایید می کنید؟» پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام

توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی

زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟» پاسخ: بگذار اینطوری

بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!! رییس: «از کجا می دونید؟» « پاسخ: «چون

سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن

...............................................

پیـــــر مـــــرد نا امید

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.

دست برد و از جیب کوچک جلیقهاش سکهای بیرون آورد.

در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد میکند، منصرف شد و رفت

................................................

فرق دیوانه و احمق

خودرو مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.

هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت وآنها را به درون جوی آب

انداخت و آب مهره ها را برد.

مرد حیران مانده بود که چکار کند.

تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود.

در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ دیگر

ماشین، از هرکدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا بهتعمیرگاه برسی.

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.

پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.

هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.

پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟ دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام.

ولی احمق که نیستم

 

 

 


 

/ 9 نظر / 9 بازدید
O3

به منم سر بزن

O3

لینکت کردم منم به اسم عشق+عشق لینک کن البته لطفا[نیشخند][ماچ]

سلام داداشی ببخشید یه کم سرم شلوغه مشکتات دیگه [ناراحت][ناراحت] بابت کدوم حرفت من که اصلا از هیچ حرفت ناراحت نشدم درضمن تو راست گفتی دیگه ولی واقعا من لرستانیم و27سالمه بدون دروغ بازم معذرت مطلباتم قشنگه موفق باشی داداش گلم [چشمک][قلب][گل]

مجتبی

پیـــــر مـــــرد نا امید خوشمان آمد... ایول...

مجتبی

چی گفتی تو وبلاگم؟؟ دعوا سوسک؟؟

شب داداشه خودم بخیر وشادی باشه انشاالله خوبی داداش کیفت کوکه .قربون مهربونی داداشم فدای تو با معرفت[ماچ][گل][قلب][لبخند][بغل][دست][تایید][فرشته][دست]

الهام

سلام.اگه دوست داشتی منو به اسم ماتم زده عشق لینک کن. مرسی