سلام به همه دوستان خوبم

امیدوارم حالتون خوب باشه

شرمنده همه شما هستم که خیلی دیرآپ نکردم!!

وبلاگم خیلی سوت و کور شده!!

میخواستم کمکم کنید که دوباره بنویسم!!

به چند تا همکار نیازمندم چون سرم خیلی شلوغه!!

ایمیلم رو میذارم اگه مایل بودید کمکم کنید خبرم کنید؟؟

mohammad_kashan68@yahoo.com

................

فقط سکوت میکنم...

     سکوت خودش مطلب را میرسانند!!!

................

وقتی دلتنگم...

         همه ضد حال میزنند!!!

................

امان از این حرف های پوچ...

                تهمت میزنند ,میکشند و بعد!!

                                      میگوند:آدم خوبی بود!!!

..............

چشمانم را بستم تا عاشق نشوم...

                   نمیدانستم درچه قلب بسته نمیشود!!!

................

خلیج تا ابد فارس

ای آنکه چشم دوخته ای بر خلیج فارس

این لقمه با شکمبه ی تو سازگار نیست

چون که درون آب زلالش بدون شک

ماهیست پابرهنه عرب سوسمار نیست!!!

 

+ نوشته شده در  ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ  توسط محمد.ر  نظرات شما عزیزان ()



_ آنکس که راز خود را پنهان دارد ، اختیار آن در دست اوست.

_ صبحگاهان برای آنکه دو چشم بینا دارد ، روشن است.

_دعوت کننده ی بی عمل،چون تیرانداز بدون کمان است!!

_آنکس که به وجود آب اطمینان دارد به آن دست خواهد یافت!!

_نمیدانم دلم گیر است یا دلگیرم...!

 

_ روز وشب می گـردد این دل بر مدار چشم تو

  دل دونیـمــم می کنــد نصـف النهــار چشم تـو

  درکسوف متن تـــاریـــخ نـگاهــت خـوانــده ام

  نقـشـــه ی جــغـــرافـیـــای روزگـــار چشم تـو

  چرخ گـردون ست عمری رمـزسر گردانی اش

  حـاصـل سـرگشـتگی در گیــــر و دار چشم تـو

  می شـود پـــی بـــرد از عـمـق نــگاه روشنــت

  نقـش مـی بنـــدنـــد دریــــا هـا کنـــار چشم تـو

  جـذبـــه ای دارد که بــی شـک لابـلای ابــرهـا

  می کِشـــد حتــی خــدا هــم ، انتـظــار چشم تو

 

_ از دوستان جدا شدم و با خدا رفیق

   یک دم سراغ درد دل ما بیا رفیق

   دوری مکن چگونه بگویم که عاشقم

   من را بفهم محض رضای خدا رفیق

   من شعله ور...تو چرا دور ایستاده ای؟ *

   اینجا غریبه نیست جلوتر بیا رفیق

   بر دوش باد می روی و محو می شوی 

   این گونه تند می روی اما کجا؟ رفیق!

   اینک به دست خشم رفیقان قلم شد ست

   دستی که می نوشت به دیوار ها...رفیق!

  رفتی و یک کلام نگفتی که می روی

  این رسم عاشقی ست چنین سرد؟، نا رفیق!

 

_سلامتی رفیقی که تو سختیها رفیقش رو تنها نمیذاره!!لبخندقلب

+ نوشته شده در  ۱۸ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ  توسط محمد.ر  نظرات شما عزیزان ()



_خویشاوندی به دوستی نیازمندتر است از دوستی به خویشاوندی!!

_ برای فهمیدن بپرس،نه برای آزار دادن؛که نادان آموزش گیرنده همانند

   داناست،و همانا دانای بی انصاف چون نادان بهانه جو است!!!

 _برای هرکسی درمال او دو شریک است؛ وارث و حوادث!!

_کسی که چیزی از او خواسته اند تا وعده نداده آزاد است!!

_قلب کتاب چشم است ؛آنچه چشم بنگرد در قلب بنشیند!!

 _خواب دیدن ها چه بسا تصمیم های روز را نقش بر آب کرده است!!

 

.............................

شهادت حضر ت امام جواد(ع) بر تمامی شیعیان تسلیت باد 

 

به دیوار قفس بشکسته ام بال و پر خود را

زدم تنــهای تنـها ناله های آخر خود را

درون شعله همچون شمع سوزان آتشی دارم

که آبم کرده و آتش زده پا تا سر خود را

قفس را در گشوده صید را آزاد بگذارید

که در کنج قفس نگذاشت جز مُشتی پر خود را

بزن کف پایکوبی کن بیفشان دست، امّ الفضل

که کُشتی در جوانی شوهر بی یاور خود را

بیا و این دم آخر به من ده قطره ی آبی

که خوردم سالها خون دل غم پرور خود را

چه گویی ای ستمگر در جواب مادرم زهرا

اگر پرسد چرا لب تشنه کُشتی شوهر خود را

اجل بالای سر، من در پی دیدار فرزندم

گهی بگشوده ام گه بسته ام چشم ترِ خود را

به یاد شعله های ناله ی إبن الرّضا «میثم»

سِزَد آتش زنی هم نخل، هم برگ و برِ خود را 

 

(میثم:تخلص غلامرضا سازگار )

+ نوشته شده در  ٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ  توسط محمد.ر  نظرات شما عزیزان ()



مسافرکش بدون مسافر داشته می رفته، کنار خیابون یه

مسافر مرد با قیافه ی مذهبی می بینه کنار می زنه سوارش

می کنه. مسافر روی صندلی جلو می نشینه. یه دقیقه بعد

مسافر از راننده تاکسی می پرسه: آقا منو می شناسی؟

راننده می گه: نه…


راننده واسه یه مسافر خانم که دست تکون می داده نگه

می داره و خانمه عقب می نشینه. مسافر مرد دوباره از

راننده می پرسه: منو می شناسی؟ راننده می گه: نه. شما؟

مسافر مرد می گه: من عزرائیلم. راننده می گه: برو بابا!

اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانمه از عقب به راننده می گه :

ببخشید آقا شما دارین با کی حرف می زنین؟ راننده تا اینو

می شنوه ترمز می زنه و از ترس فرار می کنه…

بعد زنه و مرده با هم ماشین رو می دزدند!

 

................

وقــتی زمین شـب میشود حتی زمان شب

مـــرغ دل مــن مـیشود بـــی آشــیان شب

در قصــــه های تــلـخ تنـهائــی ، هــمیـشه

نـقـل مـحافـل می شود ایـن داستـان شب

یــا در ســکوت غــــربــت شـبــهــای ابــــری

مهـتاب هم خط میخورد در بی نــشان شـب

وقتـی که بغـض زخـمی ام گـل می کـند روز

خون میشود از گوشـه ی چشمم روان شب

گــاهــی برایت ایـن زمین بسـیار تنــگ است

حتــی بقـــدر وسعــت یـک قـرص نـــان شب

صـد کـهــکشان از زخــــم دل دارم ســـتـاره

وا می شـــود تـــــا بیــنهایـت آســمان شب

یــک همـنفـس در خـلوت تنـهائی ام نـیست

بــر دوش من تـــا می شود بار گـــران شب

دیــگر فـقـط بــــا چـشـمـهــای مـهـــربـانـت

مـن می گـــذارم راز دل را در مـیـــان شـب 

...............

 آخر به سر قرار آمد دیوار

دلداده و خاکسار آمد دیوار

یک شاعر خوش قریحه شد ازوقتی

با پنجره ها کنار آمد دیوار

.............

آشفته و بی قـــــرارمان کردی عشق

صد حرف و حدیث بارمان کردی عشق

فرجام تمام عاشـــــقان معلوم است

بیهوده امــــــیدوارمان کردی عشق

..................
   
دیوار خموش خانه هامان سنگی است

لبخند ته آینه هــــــامان رنگـــی است

کو آنکه رســــــد به دادمان گه گاهی

بن بست نگاهمان پر از دلتنگی است

....................
   
صد پرسش بی جــواب دارم بی تو

اوضـــــاع دل خـــــراب دارم بی تو

ای عشق بیا و بر شب سینه بتاب

یعنی غــم بی حساب دارم بی تو 

....................

....داشت با خرش فوتبال بازی میکرد بهش گفتن آدم عاقل

کسی با خر بازی میکنه!؟

گفت: خیلی هم خر نیست دو هیچ جلوه!!!نیشخندخنده 

 

 

+ نوشته شده در  ٢٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ  توسط محمد.ر  نظرات شما عزیزان ()



 

همسایه سایه ات به سرم مستدام باد

لطفت همیشه زخم مرا التیام داد

وقتی انیس لحظه ی تنهایی ام توئی

تنها دلیل اینکه من اینجایی ام توئی

هر شب دلم قدم به قدم میکشد مرا

بی اختیار سمت حرم میکشد مرا

با شور شهر فاصله دارم کنار تو

احساس وصل میکند آدم کنار تو

حالی نگفتنی به دلم دست میدهد

در هر نماز مسجد اعظم کنار تو

با زمزم نگاه دمادم هزار شمع

روشن کننند هاجر و مریم کنار تو

تا آسمان خویش مرا با خودت ببر

از آفتاب رد شده شبنم کنار تو

در این حریم، سینه زدن چیز دیگریست

خونین تر است ماه محرم کنار تو

مادر کنار صحن شما تربیت شدیم

داریم افتخار که همشهری ات شدیم

ما با تو در پناه تو آرام می شویم

وقتی که با ملائکه همگام می شویم

بانو! تمام کشور ما خاک زیر پات

مردان شهر نوکرو زنها کنیز هات

زیبا ترین خاطره هامان نگفتنی ست

تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی ست

باران میان مرمر آیینه دیدنیست

این صحنه در برابر ایینه دیدنیست

مرغ خیال سمت حریمت پریده است

یعنی به اوج عشق همین جا رسیده است

خوشبخت قوم طایفه، ما مردم قمیم

جاروکشان خواهر خورشید هشتمیم

اعجاز این ضریح که همواره بی حد است

چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است

من روی حرف های خود اصرار میکنم

در مثنوی و در غزل اقرار میکنم

ما در کنار دختر موسی نشسته ایم

عمریست محو او به تماشا نشسته ایم

اینجا کویر داغ و نمک زار شور نیست

ما روبروی پهنه ی دریا نشسته ایم

قم سالهاست با نفسش زنده مانده است

باور کنید پیش مسیحا نشسته ایم

بوی مدینه می وزد از شهر ما،بیا

ما در جوار حضرت زهرا نشسته ایم

                      ....


از ما به جز بدی که ندیدی ببخشمان

از دست ما چه ها که کشیدی ببخشمان

من هم دلیل حسرت افلاک می شوم

روزی که زیر پای شما خاک می شوم...

              

                        *************

 

تا خاک مرا سرشت، یا معصومه

روی دل من نوشت: یا معصومه

یک پنجره پرواز مرا خواهد برد

از صحن تو تا بهشت، یا معصومه 

 

میلاد کریمه اهل البیت حضرت فاطمه معصومه(س) بر همگان مبارک

 

روز دختر بر همه ی دختران پیرو آن حضرت مبارک باد 

 

+ نوشته شده در  ٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ  توسط محمد.ر  نظرات شما عزیزان ()



مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز

می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت: این کوزه

پر از زهر است! مواظب باش به آن دست نزنی! شاگرد که

می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد و ...

استادش رفت. شاگرد هم پیراهن یک مشتری را بر داشت و

به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ

و تازه گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان

خورد و کف دکان دراز کشید. خیاط ساعتی نگذشته بود که

بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید: چرا خوابیده ای؟

شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم،

دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت. وقتی من

 متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز

کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم!نیشخند

 

.......................

حکایت عجیبیست رفتار ما

خداوند می بیند و می پوشاند

مردم نمی بینند و فریاد می زنند . . .

 ....................................

 

این دیوانگیست …

که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه خار یکی از آنها

در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم…

 ............................

 

همیشه می دانستم مارها دست ندارند … !

امّا در عجبم چگونه ماری چون تو !

دستِ دوستی به سویم دراز کرد … !!!

............ 

خیراتم کنید …!

تا نگندیده ام !

این سیب بدرد اغفال هیچ

حوایی نمی خورد…

............... 

سخت صبح می شود شب

سخت تر از سیمان

وقتی

با خیال تو مخلوط می شود.

...................................

پارسال با او زیر باران راه میرفتم

امسال زیر باران راه رفتن او با دیگری را دیدم

اشک هایم را کسی ندید

شاید باران پارسال اشک های دیگری بود..!؟

....................

سلام خدمت همه ی دوستان عزیزمقلب

 

امیدوارم حال همه خوب وزندگیشون شیرین باشهقلب

خوب دیگه یواش یواش بوی ماه (کوفتی)مهر داره میاد و

مدرسه ها وا شده .....نیشخند

منم که دانشگاه از هفته بعد شروع میشه باید برم وکمتر میرسم آپ کنم و بیام پیشتون از همین حالا شرمنده!!!چشمک 

 

 ادامه مطلبم یه شعر زیبا از .....چشمک


>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در  ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ  توسط محمد.ر  نظرات شما عزیزان ()



در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد

وفوق العاده سرد میشد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی 

یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه

بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی

مفصل به همه ما بدهی.ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا

صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد

گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از

هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از

دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در

آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و

بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.ملا قبول کرد و

گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی

آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در

کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه

ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب

هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به

آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا

یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک

شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی

تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا

گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی

تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.

................ 

 من و یک وسعت پهناور از تو

من و یک آسمان بال و پر از تو

دل من هم هوای کوچ کرده است

چه دارد این پرستو کمتر از تو؟

..................

فقط فانوس دریا بود روشن

و ماه خیس، تنها بود روشن

من و تو ساکت و خاموش اما

چراغ زخم در ما بود روشن

..................................

 

دلم را وقف شیون کرده بودم

غریب کوی و برزن کرده بودم

تو رفته بودی و من زیر باران

دو نخ سیگار روشن کرده بودم

...................

دل بی‌رحم و پر زوری ندارند

همیشه حرف ناجوری ندارند

بیا گنجشک خوب و نازنینم

مترسک‌ها که منظوری ندارند! 

...................

پر از هول و ولا کردی ، دمت گرم

چه غوغایی به پا کردی ، دمت گرم

به یک بیماری مزمن گمانم

دلم را مبتلا کردی ، دمت گرم 

.............

ندیدی ناله‌ها و گریه‌هایم

ندیدی غربت و غم در صدایم

عروسک‌ها کمی احساس دارند

عروسک هم نبودی تو برایم

 .......

 

ادامه مطلب رو فراموش نکنیدنیشخند


>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در  ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ  توسط محمد.ر  نظرات شما عزیزان ()



روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول

گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول

 گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور

 آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟….

بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟

گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟

گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را

 محکم بر پیشانی مرد زد!

مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم!

این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را

شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!

.....................

می سـوزم اگـربه قـلب دریـــا نزنم

مجنون تر ازاینم که به صحرا نزنم

از بغض گلوگیـــــر شما می پــرسم

حرف دل خـــود را بـــــزنم یا نزنم؟

.............

ابــرآمد وهـرگوشه ی آن باد کشید

هر برگ،که ازشاخه ای افتاد کشید

با اینهمه کـهـکشان وتـاریکی شـب

بایـــد بــسر ســـــتارگان داد کشید


..............

از شاخه گلی به سمت پائیـن افتاد

پرپر شد ورفت ورفت،تا چین افتاد

تکلیف شب ِ سیاه مردم خط خورد

برصفحه ی پیشانی من چـین افتاد

.............

این شیشه به یک اشاره هی می شکنی

این دل دل ِ پـاره پـاره هی می شکنی

عاشق شدن تو نیز، رسمی ست عجیب

دل می بری ودوبـــاره هـی می شکنی

.............


شکسته بال پـــــروازم پری چند ؟

به اوج دار، این شبــــها سری چند

زمستان در زمستان است امـــروز

دلی لبریز آتش می خـــری چند ؟

............


دلـــم با صحنه سـازی می گرفتی

بـه رســـم دلنـــــوازی می گرفتی

به ضرب آهنگ چشمت،دست آخر

دل مــن را به بــــــازی می گرفتی

 

+ نوشته شده در  ۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ  توسط محمد.ر  نظرات شما عزیزان ()



مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت

تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و

نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده

اید. آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای

شما ارسال کنم.مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر

شخصی و ایمیل ندارم.رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل

ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل

ندارد.مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست

با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک

جعبهگوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد.

او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد.

به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و

چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه

انداخت.او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم

گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت

وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را

خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با

تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از

بزرگترین امپراتوریهای توزیع موادغذایی در آمریکا

هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟

مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت

بودم

 

.......................

پ.ن:

دلم بین اهالی بر نگردد

به این شهر خیالی برنگردد

به دنبالت جهان را زیر و رو کرد

دعا کن دست خالی بر نگردد

....................

من اهل شکسته های بی پیوستم

با یک دل خون که مانده روی دستم

بار دل من چقــــــدر سنگین بستند

شاید به گناه اینکه شاعر هستم

............................

نگاهت نرم نرمک توری انداخت

چه عاشقوار دریا رنگ می باخت!

تورا آبی ترین دید وبه ناچار

برای با توبودن قایقی ساخت

.......................

بمان پشت درش ،خیلی شلوغ است

نزن در ،دفترش خیلی شلوغ است

بگیر از منشی غم وقت قبلی

دل عاشق سرش خیلی شلوغ است
قلب
 
 
طنز ادامه مطلب رو هم که فراموش نمیکنید!!نیشخند



>>> ادامه مطلب <<<

+ نوشته شده در  ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ  توسط محمد.ر  نظرات شما عزیزان ()